یاد اون روزا به خیر
روز های خوب بچگی. تو اون خونه ی دوطبقه ی ته بن بست منشیباشی. اونجا که حیاطش پر درختای بهار نارنج بود و چمن سبز وسط حیاط با اون چراغ های قارچ مانند کوچیک و رنگی وسط باغچه با حوض و فواره ها ی قشنگش که گلدونای شمعدونی دورش رو آب میداد. چقدر اون روزا دورن و نزدیک. اون موقع حیاطش به نظرم خیلی بزرگ بود. دور زمین چمن دوچرخه سواری می کردم و فکر می کردم چه مسافتی رو دارم پا می زنم. چقدر خوشبخت و شاد بودم وقتی باید میدویدم در کوچه رو باز کنم تا بابا ماشینشو بیاره تو. جلوی سگ کوچولومون یه بسته بیسکویت پتی بور مینداختم تا دنبالم نیاد و من راحت برم دو تا لنگه ی در رو باز کنم. بوی شمعدونی ها و بهار نارنجا که تو دماغم میپیچید، امروز فقط با بوی چای بهار نارنج برام زنده میشه. بابا در خونه رو سبز کرده بود ماشینشم فورد تانوس سبز متالیک بود و دوستاش بهش میگفتن شیخ حسن. خونمون هم امام زاده حسن بود. شبا دور هم تو حیاط میشستیم و کتلت و سبزی خوردن میخوردیم و ازین طرف به اون طرف میدویدیم. منو امین سنگای کنار باغچه ها رو مرتب می کردیم و از بوی خاک خیس شده لذت می بردیم. اون حیاط رو وقتی چند سال پیش دوباره دیدم کوچیک بود. خیلی کوچیک. شاید 300 متر. در خونه رو زدمو یه صدای شیرین شیرازی گفت بله. گفتم سلام خانوم. ببخشید مزاحمتون شدم ولی من بچگیهام تو این خونه بودم. میشه بیام تو رو یه نگاهی بندازم؟ و خانوم مهربون و مهمون نواز اومد درو باز کرد و من هم تند تند آدرس اتاق های ساختمون و جای آشپزخونه رو میدادم که باورش بشه من اونجا زندگی کردم. پشت حیاط خونمون یه باغ بود. گاهی هم دزد ازونجا میومد. انگشترای بدلی مامان رو زیر رو می کرد و گشتی تو خونه میزد و میرفت. یه بار اما یه قالیچه ی طرح شکار رو که فقط هم اون قیمتی بود تو وسایل خونمون با خودش برد. دو تا همسایه ی بغلیمون بهایی بودن و خونشون یه بوی خاصی میداد. با دختر یکیشون دوست شده بودم. الهام کوه بر. از پنجره ی خونشون با من تو حیاط حرف میزد اما من فقط یک بار رفتم خونشون. اون اصلا نمیومد. الان که فکر میکنم شاید به خاطر تفاوت مذهبمون بوده...شیراز دهه ی پنجاه با شیراز حالا تومنی یه ملیون تومن فرق داره. شبا ی جمعه با دوستامون که اونا هم همه افسر بودن میرفتیم باشگاه افسران. بوی جوجه کباب و لاستیک های اسکیتام که به پاهام میبستم رو هیچ وقت یادم نمیره.یه قهوه خونه سنتی کنار استخر باشگاه بود که بابا همیشه مارو می برد اونجا. رو دیواراش نقاشی های رستم و سهراب بود که خیلی وقتا هم یه مرد که شکل دراویش بود داستاناش رو برامون نقالی میکرد...
حالا کمیته تکاور تو شیراز هست. اون کوچه هم هست. اون خونه و بهار نارنجاش هم هست. روح من هم همیشه سرگردون اونجاست. خاطرات گرم و شفاف بعد از ظهرای تابستون که من و امین از دست مامان در می رفتیم و به جای خواب میرفتیم تو حیاط بازی می کردیم هم هست.خاطراتم رنگیه مثه آب نبات چوبی پرتقالی اون روزا...
بابا اما نیست. شادی به اون زلالی نیست. زندگی به اون سادگی نیست.
افرا.پانزده تیر هشتاد و نه. زاد روز سایه. شیراز
