پاییز که می آید
نزدیک پاییز که می شود پاریس در ذهنم مدام در رفت و آمد است. قبرستان پر لاشز و مزار پروست و هدایت که چند قدم با هم فاصله دارند و آن عمارت های گاه عظیم که بر سر مزارهایشان بر افراشته اند. قدم زدن بین مردگان پاریس به ذهنم می آید و پیاده روی با کیلومتر شمار دوستی عزیز. نان باگت هایی که پاریسی ها یکدانه می خریدند و با سرافرازی به خانه میبردند و چند روز می خوردندش! تختی که به رویش می خوابیدم و با صدای سر کار رفتن اهالی خانه و پرنده های اتاق مجاور بیدار میشدم و نامه ی دوستم که برایم صبحانه میگذاشت و روز خوبی برایم آرزو می کرد. دوستی های بی غل و غش چقدر به دل مینشینند تا ابد. شب ها که بر میگشتم از گشت و گذار و خسته، دوست نازنینم کنارم می نشست و برایش درد دل میکردم از بدی های روزگار. چقدر رسیدن به مکانی امن برایم دل انگیز بود. و هست. و چقدر آدم های امین در کنارمان کم هستند...
