
پشت بیشه ی دل
شکار انتظار شده ام ، سخت!
افرا. ۲۲.آذر.نود
بمیرم؟ بمانم؟

گزيری ندارم که شعری بگويم
دل نازکت را به نحوی بجويم
بگويم که پشتم به خورشيد گرم است
زمانی که گل می کنی روبرويم
وحالا در اين قحطی آب واحساس
دلم را کجا -مثل دستم - بشويم؟
از اول تو بی پرده با من نگفتی
که بی پرده حالا من از خود بگويم!
من از تشنگی های خود با تو گفتم
واز مخزن بغض ها در گلويم
جواب تو تکرار تلخ عطش بود
و سنگی که لغزيد سوی سبويم
گل لحظه ها را-به مفهوم مطلق-
اجازه ندادی کنارت ببويم
اجازه ندادی که چشمت بيفتد
به چشم سکوت من و های و هويم
وحالا.............
تو با برق الماس چشمت clickكن:
بميرم؟ بمانم؟ بخندم؟ بمويم؟
مرحوم سید حسن حسيني
سوگوار فیس بوک!

ای که بی تو زندگی ، اتلاف وقت!
زنده ای تو، زندگی بی جان و رخت
ای که بی تو هستی ام سرمازده
از ته دل جان من تاول زده
ای که وبلاگ و پلاس و هر چه نت
بی تو سوت و کور و کشک و مات و چرت
ای همه آرامشم از تو، بیا
ای تو شور و هستی و مستی، بیا
آن که بی تو می ندارد روز و شب
هستی اش بر باد رفته روز و شب
خاک من عمر تو باشد روز و شب
من بمیرم ، تو بمانی روز و شب
گاهی، جائی...
من دوباره بازگشته ام به خلوت وبلاگ!
نه در برابر باد
که در کلبه ای بی خیال هر چه باد ...
زمین آباد بی کینه
دلم طراوت می خواهد
خنکی نازک احساس
دلم در این خشکسالی زمین
باران می خواهد
دلم از رنگ های این نامردمان به درد
سپیدی و شعر و نور می خواهد
زمانه هیچ نبخشد که باز نستاند
دلم آن شهر نا کجا آباد می خواهد
ازین همه دیر و ناقوس و گلدسته دلم گرفت
دلم زمین آباد بی کینه می خواهد
بله! عنوان ندارد
من از چترها هم بارانی ترم ...و حتما این وبلاگ را ببینید و شعر لینک شده را بخوانید
پاییز که می آید
نزدیک پاییز که می شود پاریس در ذهنم مدام در رفت و آمد است. قبرستان پر لاشز و مزار پروست و هدایت که چند قدم با هم فاصله دارند و آن عمارت های گاه عظیم که بر سر مزارهایشان بر افراشته اند. قدم زدن بین مردگان پاریس به ذهنم می آید و پیاده روی با کیلومتر شمار دوستی عزیز. نان باگت هایی که پاریسی ها یکدانه می خریدند و با سرافرازی به خانه میبردند و چند روز می خوردندش! تختی که به رویش می خوابیدم و با صدای سر کار رفتن اهالی خانه و پرنده های اتاق مجاور بیدار میشدم و نامه ی دوستم که برایم صبحانه میگذاشت و روز خوبی برایم آرزو می کرد. دوستی های بی غل و غش چقدر به دل مینشینند تا ابد. شب ها که بر میگشتم از گشت و گذار و خسته، دوست نازنینم کنارم می نشست و برایش درد دل میکردم از بدی های روزگار. چقدر رسیدن به مکانی امن برایم دل انگیز بود. و هست. و چقدر آدم های امین در کنارمان کم هستند...
مبل خالی

خیس از اشک ماشینم را کوچه ی پشتی کافه ویونا پارک کردم. وارد محوطه ی زیبای بیرونی کافه شدم.نمیدانستم چه کار میخواهم بکنم. فقط می دانستم میخواهم کمی تنها بنشینم گوشه ای. نگاهی به تبلیغات فیلم ها کردم و مسیر را برگشتم که از جلوی در بلیط سینما بگیرم. ساعت هفت و 40 دقیقه بود و نزدیک ترین سانس 9 شب بود. دوباره مسیر را برگشتم به سمت ویونا. کسی جلوی ورودی اش نشسته بود و اسم می نوشت. گفت کافه برای افطار باز می شود. یهو یادم آمد که ماه رمضان است. گفتم نمیتوانم بنشینم؟ گفت :خیر. به سمت کافه سینما رفتم. آن سمت محوطه. دیدم رفت و آمد هایی آن جا هست. خوشبختانه اجازه ی نشستن داشتم. اما نه در محوطه ی بیرونی. همه رزرو بود. به داخل سالن رفتم و گوشه ای را دیدم درست بالای پلکان ورودی سینما. دوتا مبل در فرو رفتگی دیوار با یک میز کوتاه جلویشان. بهترین جابود. رفتم و نشستم روبروی مبل خالی. چقدر به نظرم مهربان آمد آن تکه چوب و پارچه. لم دادم روی مبل و با صدای موسیقی اشک ریختم . تصمیم گرفتم هر وقت دلگیر شدم یا دوست داشتم با انسانی حرف بزنم به همینجا بیایم و روبروی همین مبل خالی بنشینم و بنویسم. چه خوب بود که آن سمت میز کسی نبود که دستت را بگیرد. نگاهت کند و ادعا کند که دوستت دارد. چقدر آن جای خالی برایم آرامش بخش بود. گارسون به سراغم آمد و پرسید منتظر کسی هستید؟ سرم را بلند کردم و با صورت خیس گفتم بله. منو را داد که نگاهی بیاندازم و رفت. کم کم زمان افطار می رسید . کافه پر می شد از آدم هایی که با هم و به امید داشتن ساعتی خوش کنار هم وارد می شدند. پیر مرد سپید پوش تنهایی با کلاهی اسپرت و سپید، شبیه پیرمردهای آمریکایی وارد شد. جایی نشست تقریبا روبروی من. صدای اذان به گوش رسید و صدای ظرف و ظروف. آب پرتقالی سفارش داد و با شیطنت مدتی به من نگاه می کرد. چقدر شاد تر از من بود و چقدر امیدوار. گارسون ها دیگر مرا نمیدیدند. هر چه نگاهشان می کردم ازین سمت به آن سمت می رفتند و انگار آن گوشه هیچ کس نبود. بلند شدم و به سمت ماشین رفتم...
نامهای از فرانتس کافکا به اُسکار پُلاک
اگر بهزندگیای نظر افکنده شود که بیوقفه و پیاپی غنیتر و انباشتهتر میشود، و آنقدر بالا میرود که با دوربین ِ نجومی هم نمیتوان بهآن دست یافت، آنوقت است که وجدان دیگر روی آرامش را بهخود نخواهد دید. اما این خوب است که وجدان دچار زخمهای بزرگ شود، زیرا که از این راه نسبت به هر گزشی حساس میشود. بهگمان من اصولآ تنها کتابهایی باید خوانده شوند که خواننده را گاز میگیرند و نیش میزنند. اگر کتابی که میخوانیم ما را با ضربهی مشت بر جمجمه بیدار نکند، پس چرا آن را میخوانیم؟ برای آنکه ما را خوشحال کند، آنگونه که تو مینویسی؟ خدای من، ما بدونِ کتاب هم خوشحال میبودیم، و خودمان هم میتوانستیم در صورتِ نیاز کتابهایی بنویسیم که ما را خوشحال کنند. ولی ما بهکتابهایی نیازمندیم که مانندِ مصیبتی که برایمان بسیار دردناک است، بر ما اثر کنند، یا همچون مرگِ کسی که او را حتی از خود نیز بیشتر دوست داریم، یا همچون زمانیکه بهدور از همهی انسانها بهدرونِ جنگلها رانده میشویم، یا همچون یک خودکشی. کتاب باید تبری باشد برای دریای یخزده در درونمان.
پی نوشت:
به جای کتاب کلمه ی دوست بگذارید و دوباره متن را بخوانید!
