ماه

ساعت سه نیمه شب

سرخ پوست ها می تازند

قبیله قبیله و تک تک

هجوم می آورند ناگهان

 

چشم هایم را باز میکنم

و همه ی شب

به من زل می زند

و ماه را میبینم

که همچنان استوار و نورانی

نزدیک ترین دوست من است

خاک بی باغبان و بی باران

 

لحظه ی هفت: 

مرگ در جعبه ی سیاه 

مرگ در جعبه ی سیاه عنوان داستانیست که هرگز به چاپ نخواهد رسید. مرگ در جعبه ی سیاه داستان احساس ته مانده ی یک زن است. مرگ در جعبه ی سیاه شکل مرارت یک مرد است. نفس نکشیده ی یک کودک.

مرگ در جعبه ی سیاه داستان نا امیدی زنی ست در نیمه شب سرد ماه آذر. مرگ در جعبه ی سیاه داستان لطافت دختریست که نمی دانم در کدام خاک دفن است. در کدام محله پرسه می زند. مرگ در جعبه ی سیاه داستان ندامت زنی ست. گمراهی حسی ست. پریشانی مداوم شب های تنهاییست. مرگ در جعبه ی سیاه کابوسیست تلخ. دردیست زخمی ست که هر لحظه نمک می پاشند بر آن. مرگ در جعبه ی سیاه گفتگوهای بی حاصل ذهنیست که مدام می ترسد. مدام بی رنگ است مدام مرده است مدام تازه نمی شود مدام بی پیکر است. مرگ در جعبه ی سیاه به وسعت آب های سیاه استکهلم به وسعت تنهایی ای دفن شده است. مرگ در جعبه ی سیاه بشارتیست که دیده نشود. گوشزدیست که شنیده نشود ترانه ایست که خوانده نشده است. مرگ در جعبه ی سیاه آن روی سکه ی امید است آن روی نور آن روی شادیست. مرگ در جعبه ی سیاه مرثیه ایست نخواندنی سرزمینیست به غارت رفته خاکیست بذر نپاشیده جوانه نزده در گلو خفه شده. مرگ در جعبه ی سیاه محل عبور پوتین هاییست که سال ها جنگیده اند که سال ها ویران کرده اند که سال ها نساخته اند. مرگ در جعبه ی سیاه حکایت خاک بی باغبان و بی باران است. حکایت خشکسالی روحیست به قدمت کهکشان ها. مرگ در جعبه ی سیاه حکایت دستان شیطان است در گرده ی گردون زمین جکایت چرخه ی معیوبیست در هستی مرگ در جعبه ی سیاه تنعم عده ای و مرارت عده ی دیگریست. ندیدن بی نوایی آدم هاست مرگ در جعبه ی سیاه سیاه تر از آنست که بشود ته آن را دید. چاهیست بی انتها در درون آدمیزاده ای گمراه...

لحظه نگاری های من ( شخصی. خیلی شخصی)

یک:

...مامان من کی می تونم خودم تنهایی برم بیرون؟

-نمیدونم عزیزم

فکر می کنی اول راهنمایی می تونم؟

-نمیدونم. مثلا کجا بری سایه جون؟

مثلا با تینا برم تجریش

-هر وقت احساس کنم بزرگ شدی.

کی احساس می کنی بزرگ شدم؟ 

-هر وقت بزرگ بشی

اگه در آینده آلزایمر بگیرم و کسی رو نداشته باشم چه اتفاقی می افته برام. یک بار اون فالگیره که با قرآن برام فال گرفت بهم گفت در سن پیری آلزایمر می گیرم و یک بار هم خودم در خواب دیدم آلزایمر گرفتم. زمان برام یکسان نبود. نمی فهمیدم چه وقت پیش دوستم بودم. الان پیشم بود و داشتم باهاش حرف می زدم یا اصلا نبوده و من فکر کردم که هست...

مامان من برم بیرون مبایل هم برام می خری؟

-هوم؟

گیاه های تو اتاقم رشد می کردن ولی زمان بر من نمی گذشت.

میگم وقتی بتونم خودم برم بیرون برام مبایل هم می خری؟

-هان؟ آره

این دختره تاقچه بالا گذاشت. دوبار بهش زنگ زدم برای کار، فکر کرد می تونه خر خودش رو برونه. من بهش احتیاج داشتم ولی نه اونقدر که بهش زنگ بزنم. زنگ زدم که مبادا دلش شکسته باشه. صدای سایه نمیاد. بیهوش شد تو رختخواب من. هنوز تنها سختشه که بخوابه اونوقت میخواد تنها بره بیرون. خونه خیلی ساکته و تمیز و پر از حس های منفی و مثبت من که به سایه هم سرایت میکنه. از بچگی همینطور بود. من که خوب بودم اونم خوب بود انگار وصله به من. باید مراقبش باشم. کلاس بسکت بزارمش. سمیرا میگه اگه تو یه باشگاه خوب تمرین کنه می تونه بهترین سانتر ایران باشه با این دستا و پاهای بلندش.

الان بهش اس ام اس میدم و میگم که موفق باشه و ما یک نفر رو استخدام کردیم. شومینه رو روشن کردیم امشب با سایه. سایه یه بالش و پتو گذاشته رو سکوی کنار شومینه تا هر وقت سردش بود بره اونجا بشینه. خانم اسدی گاهی میاد شبا پیش ما می خوابه. همین که یکی میاد و برنامه های مزخرف تلویزیون رو نگا می کنه سایه خوش حال میشه. افشین اون موقع ها تا آخرین برنامه ی تلویزیون رو میدید. من همیشه شاکی بودم. حالا وقتی میبینم سایه با بودن یک مستخدم از تنهایی در میاد فکر میکنم چقدر مسایل از دیدگاه من و سایه با هم فرق می کنه. شاید اگه افشین همینجا می نشست و به ما هم کاری نداشت برای سایه احساس امنیت ایجاد می شد. شاید راحت تو اتاقش می خوابید. گاهی فکر می کنم من بچم رو از موهبت پدر داشتن محروم کردم. هر چند که اون خیلی هم پدر نبود. خانوم اسدی یه ریز حرف می زنه:

-من ساعت شیش از خونه زدم بیرون اومدم اینجا کرفس ها رو سرخ کنم اینا اینجا رو یه ت نمیکشن. فردا اول هفته ست. باید این راهرو ها تمیز باشه. افرا این ظرفا رو بشورم؟

نه خانوم اسدی جان. بشین میوه تو بخور.

-یه زنه تو خونشون بود با دامن بلند و روپوش کوتاه وسیاه. عین جادوگرا. مهمون داشتن امروز. همش می خوابن. اینطوری که نمیشه. تموم حیاط ها کثیفه. شاکی بودن که چرا در آشپز خونه ی پایین بستس. کلیدشو اینا بردن.

کلیدش مگه دست کیه؟

- دست خانم حیدری. مامان گفته کلید رو با خودش ببره. منم بالش نداشتم گفتم بیام اگه شد اینجا بخوابم اگه نه یه بالش بگیرم برم رو مبل اتاق مامان بخوابم.

نه خانوم اسدی جون. چرا نمیشه اینجا بخوابی؟ من که همش خودم میگم بیای اینجا.

-سایه چرا خوابیده؟

خسته س دیگه. ساعت ده شبه.

-فک کردم بیدارین. برو بخواب.

نه من دارم چیز می نویسم. تو هم تلویزیون نگا کن.

صدای شستن ظرف ها میاد و بوی کرفس از 5 طبقه پایین تر. گاهی فکر می کنم زندگی های قدیمی که پدر بزرگ و مادر بزرگ با بچه هاشون زندگی می کردن چقدر خوب بوده. چقدر خونه گرم و امنه با وجود آدم های سال خورده. اول همه بچه ها لذت می برن. هیچ وقت تنها نیستن. پدر بزرگ مادر بزرگ ها هم تنها نیستن. یکی از همکار ها همین الان اس ام اس داد: زندگی قصه ی مرد یخ فروشیست که ازو پرسیدند: فروختی؟ گفت: نخریدند. تمام شد. ..

 خانم اسدی چرا سرفه میکنی؟

.                                                                                                                 -گاهی وقتا اینطوری میشم.

امروز از مربای تمشکی که آورده بودی خوردیم.

-مهمون داشتی دیشب؟ صبحونه خوردی؟

آره. امین اینا اینجا بودن.

-باور می کنی خودم هنوز نخوردم. وقت نشده. خوب شده بود؟

آره دستت درد نکنه...