مبل خالی

خیس از اشک ماشینم را کوچه ی پشتی کافه ویونا پارک کردم. وارد محوطه ی زیبای بیرونی کافه شدم.نمیدانستم چه کار میخواهم بکنم. فقط می دانستم میخواهم کمی تنها بنشینم گوشه ای. نگاهی به تبلیغات فیلم ها کردم و مسیر را برگشتم که از جلوی در بلیط سینما بگیرم. ساعت هفت و 40 دقیقه بود و نزدیک ترین سانس 9 شب بود. دوباره مسیر را برگشتم به سمت ویونا. کسی جلوی ورودی اش نشسته بود و اسم می نوشت. گفت کافه برای افطار باز می شود. یهو یادم آمد که ماه رمضان است. گفتم نمیتوانم بنشینم؟ گفت :خیر. به سمت کافه سینما رفتم. آن سمت محوطه. دیدم رفت و آمد هایی آن جا هست. خوشبختانه اجازه ی نشستن داشتم. اما نه در محوطه ی بیرونی. همه رزرو بود. به داخل سالن رفتم و گوشه ای را دیدم درست بالای پلکان ورودی سینما. دوتا مبل در فرو رفتگی دیوار با یک میز کوتاه جلویشان. بهترین جابود. رفتم و نشستم روبروی مبل خالی. چقدر به نظرم مهربان آمد آن تکه چوب و پارچه. لم دادم روی مبل و با صدای موسیقی اشک ریختم . تصمیم گرفتم هر وقت دلگیر شدم یا دوست داشتم با انسانی حرف بزنم به همینجا بیایم و روبروی همین مبل خالی بنشینم و بنویسم. چه خوب بود که آن سمت میز کسی نبود که دستت را بگیرد. نگاهت کند و ادعا کند که دوستت دارد. چقدر آن جای خالی برایم آرامش بخش بود. گارسون به سراغم آمد و پرسید منتظر کسی هستید؟ سرم را بلند کردم و با صورت خیس گفتم بله. منو را داد که نگاهی بیاندازم و رفت. کم کم زمان افطار می رسید . کافه پر می شد از آدم هایی که با هم و به امید داشتن ساعتی خوش کنار هم وارد می شدند. پیر مرد سپید پوش تنهایی با کلاهی اسپرت و سپید، شبیه پیرمردهای آمریکایی وارد شد. جایی نشست تقریبا روبروی من. صدای اذان به گوش رسید و صدای ظرف و ظروف. آب پرتقالی سفارش داد و با شیطنت مدتی به من نگاه می کرد. چقدر شاد تر از من بود و چقدر امیدوار. گارسون ها دیگر مرا نمیدیدند. هر چه نگاهشان می کردم ازین سمت به آن سمت می رفتند و انگار آن گوشه هیچ کس نبود. بلند شدم و به سمت ماشین رفتم...