لحظه ی هفت: 

مرگ در جعبه ی سیاه 

مرگ در جعبه ی سیاه عنوان داستانیست که هرگز به چاپ نخواهد رسید. مرگ در جعبه ی سیاه داستان احساس ته مانده ی یک زن است. مرگ در جعبه ی سیاه شکل مرارت یک مرد است. نفس نکشیده ی یک کودک.

مرگ در جعبه ی سیاه داستان نا امیدی زنی ست در نیمه شب سرد ماه آذر. مرگ در جعبه ی سیاه داستان لطافت دختریست که نمی دانم در کدام خاک دفن است. در کدام محله پرسه می زند. مرگ در جعبه ی سیاه داستان ندامت زنی ست. گمراهی حسی ست. پریشانی مداوم شب های تنهاییست. مرگ در جعبه ی سیاه کابوسیست تلخ. دردیست زخمی ست که هر لحظه نمک می پاشند بر آن. مرگ در جعبه ی سیاه گفتگوهای بی حاصل ذهنیست که مدام می ترسد. مدام بی رنگ است مدام مرده است مدام تازه نمی شود مدام بی پیکر است. مرگ در جعبه ی سیاه به وسعت آب های سیاه استکهلم به وسعت تنهایی ای دفن شده است. مرگ در جعبه ی سیاه بشارتیست که دیده نشود. گوشزدیست که شنیده نشود ترانه ایست که خوانده نشده است. مرگ در جعبه ی سیاه آن روی سکه ی امید است آن روی نور آن روی شادیست. مرگ در جعبه ی سیاه مرثیه ایست نخواندنی سرزمینیست به غارت رفته خاکیست بذر نپاشیده جوانه نزده در گلو خفه شده. مرگ در جعبه ی سیاه محل عبور پوتین هاییست که سال ها جنگیده اند که سال ها ویران کرده اند که سال ها نساخته اند. مرگ در جعبه ی سیاه حکایت خاک بی باغبان و بی باران است. حکایت خشکسالی روحیست به قدمت کهکشان ها. مرگ در جعبه ی سیاه حکایت دستان شیطان است در گرده ی گردون زمین جکایت چرخه ی معیوبیست در هستی مرگ در جعبه ی سیاه تنعم عده ای و مرارت عده ی دیگریست. ندیدن بی نوایی آدم هاست مرگ در جعبه ی سیاه سیاه تر از آنست که بشود ته آن را دید. چاهیست بی انتها در درون آدمیزاده ای گمراه...