ساعت سه نیمه شب

سرخ پوست ها می تازند

قبیله قبیله و تک تک

هجوم می آورند ناگهان

 

چشم هایم را باز میکنم

و همه ی شب

به من زل می زند

و ماه را میبینم

که همچنان استوار و نورانی

نزدیک ترین دوست من است